تاريخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | 20:44 | نویسنده : maman zizi
 

 

 

من بازم بد قولی کردم و با تاخیر اومدم...

چکار کنم مامانی هم تنبلی کردم هم تو این مدت مشغله زیادی داشتم. وفتی از ترکیه اومدیم چون تصمیم داشتیم دستی به سرو و روی خونه بکشیم مشغول بازسازی وانتخاب کاغذ دیواری و لمینت و پرده برای خونمون شدیم که یک ماهی طولکشید و خیلی خسته شدیم. بعدش چندتا مهمونی داشتیم و مامانی حسابی سرش شلوغ شد. بگذریم دختر قشنگم ...حالا سعی میکنم با عکسایی که تو این مدت از شما گرفتیم اتفاقاتی که تو این مدت افتاده رو برات شرح بدم.

قبل از عكسا ميخوام حرفاو كارهاي بامزه اي كه انجام ميدي رو برات تعريف كنم 

اولا كه الان دو سال و نه ماه و 12 روز داری دختر گلم. خيلي بانمك حرف ميزني و گاهي با حرفات غافلگيرمون ميكني. 
 
شعرهايي كه با كمك هم ميخونديم الان خودت به تنهايي ميتوني بخوني البته بعضي قسمتها رو جا ميندازي ولي عيبي نداره به زودي همشو ياد ميگيري.
 
وقتي منتظر بابا ميشي تا بياد خونه ميخوني السون و ولسون خدا بابا رو برسون البته داد 
ميزنيا ماشالله صداتم به اسم بابات رفته خيلي رساست. چشمک
 
مامي عروسكتو قنداق ميكنه تو هم ياد گرفتي پتو رو دور ببري پيچيدي و اومدي گفتي مامان ببري رو اونقاد كردم من اولش موندم يعني چي بعد فهميدم منظورت قنداقه خندونک
 
مدام هم در حال سؤال كردني هر اتفاقي ميفته يا هر چيزي كه ميگيم ميپرسي چرااااا؟؟؟؟ سوال
 

خاله ليلا الان ني ني تو دلش بزرگتر شده و شكمش بزرگ شده حالا تو فكر ميكني هركي شكمش بزرگه تو دلش ني ني داره. يكروز كه خونه مامان اعظم بوديم به مامان اعظم گفتي تو دلت ني ني داري؟ ني نيت خيلي بزرگ شده الان به دنيا مياد ميخواد با من بازي كنه خنده  من و مامان اعظم ديگه از خنده غش كرده بوديم قه قهه

 
عاشق مهمون بازی و خرید بازی هستی حتی دیالوگهارو هم خودت به ما میگی که چی بگیم مثلا تو مهمون بازی میای زنگ میزنی میگی دینگ دانگ من باید بگم کیه تو میگی منم من باید بگم تو کی هستی؟ تو میگی من سارینام و من درو میزنم و میگیم سلاااااممممم و روبوسی دوباره مهمونات میان خرسی و سم و عروس و خلاصه تک تک میان و ما باید همین دیالوگها رو بگیم بعد میشنن ما باید غذا درست کنیم و چای و شربت بدیم و پذیرایی کنیم و همیشه هم داری ماکارونی درست میکنی.
 
خرید بازی هم به اینصورته که شما خانوم فروشنده میشی میام ازتون خرید میکنم بعدمیگم چنده شما بارکد میزنی و میگی 20 تومن (اکثر چیزا 20 تومنه خندونک ) بعد من پول میدم یا کارت میکشم و دوباره از اول. نا گفته نماند که این بازیها رو با مامی و دادا هم انجام میدی مخصوصا وقتی میریم خونشون اونجا ماشین حساب دادا رو میاری و مثلا میشه صندوق که شما جنسامون و که خریدیم حساب کنی.
 
به بوها خیلی حساس هستی مثلا تو راهرو بوی غذا بپیچه میگی مامان بوی چی میاد؟ یا وقتی لبو درست میکنم تا بوش راه میفته میگی مامان به به بوی لبو میاد داری لبو درست میکنی برای من؟؟؟  یا وقتی میری توی حموم میگی مامان بوی حموم میاد. خلاصه حس بویایی قوی ای داری.
 
وقتی از چیزی خوشت میاد میگی باحالم میاد مثلا از یک بازی لذت میبری و میخوای بروز
بدی با ذوق میگی مامان باحالم میاد قربون اون حرف زدنت خنده
 
 
 
 
عکسها و ادامه توضیحات در ادامه مطلب


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | 16:56 | نویسنده : maman zizi

دختر نازنينم، الان دو سال و پنج ماه و ١٠ روزه شدي. ديگه چيزي نمونده تا دو سال و نيمگي. بايد بگم كه الان تقريبا  دو هفته اي هست كه ديگه پوشك نميشي و جيشتو ميگي. خداروشكر خيلي هم آماده بودي و خوب كنار اومدي. آفرين دختر قشنگممممم تشویق

 

 

خيلي بلبل زبون تر شدي و حرفاي بامزه ميزني. البته زورگو هم شدي و مدام دستور ميدي و ما هم بايد حتما گوش بديم و دستوراتت رو اطاعت كنيم. ولي من آرزو به دل موندم وقتي باهات مخالفت ميكنم تو بگي چشم. فقط حرف خودتو ميزني. فعلا عيبي نداره چون ميدونم اقتضاي سنته. انشالله وقتي بزرگتر شدي بهتر بشي. 

١٥ مرداد من و تو و بابا رسا با دادا و مامي به دعوت عمو رهي رفتيم تركيه. خيلي خوش گذشت مخصوصا به تو. به خاطر اينكه از صبح بعد از صبحانه ميرفتي اب بازي تو استخر بچه ها البته به قول خودت استخ ني نيا و  به زور بايد براي نهار مياورديمت بيرون دوباره بعد ناهار ميرفتيم اب بازي تا عصر كه با گريه بايد مياورديمت بيرون كه يك ساعت بخوابي. البته روز اول با بابا رسا رفتي تو استخر ني نيا ولي پات سر خورد و سرت رفت زير آب و ترسيدي و ديگه هركاري كرديم نرفتي تو اب. فقط كنار استخر ميشستي و بازي ميكردي ولي از فرداش بالاخره ترست ريخت و حتي تو استخر بزرگا ميومدي و با هم آب بازي ميكرديم. ي بازي ديگه هم كه ميكردي كنار استخر مي ايستادي و ميشمردي سه دو سه و ميپريدي تو بغل ما و اين بازي رو خيلي دوست داشتي و حسابي كيف ميكردي. براي غذا خوردن هم دوست داشتي بري تو رستوران نينيا غذا بخوري  و ني نيها رو تماشا ميكردي و باهاشون حرف ميزدي ولي اونا زبون تو رو نميفهميدن و هيچي نميگفتن. چشمک

اينم عکسای مسافرت سارينا جون. 

 

بقیه در ادامه مطلب

 

روزي هم كه برگشتيم جشن دندوني آرسام كوچولو بود و عصر با اينكه خيلي خسته بوديم ولي تو جشن آرسام جون شركت كرديم و خيلي بهمون خوش گذشت. ما هم حسابي رنگ پوستمون برنزه شده بود و سوخته بوديم. 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : يکشنبه 22 تير 1393 | 16:59 | نویسنده : maman zizi

 

سارینای عزیزم چند روز دیگه 2 سال و چهار ماهت تموم میشه و مامانی با سه ماه تاخیر اومد تا اتفاقاتی که تو این مدت افتاده رو با عکس برات تعریف کنه. تو این مدت خیلی تنبلی کردم و به روز نبودم ولی قول میدم دیگه تکرار نشه و حداقل ماهی یکبار برات بنویسم.

اول بگم که با نمک تر از قبل شدی و حرفایی که میزنی و کارهایی که میکنی دلمون رو میبره قربونت برم. شعرهایی که قبلا با کمک من میخوندی الان خودت به تنهایی میخونی. وقتی من اشپزی میکنم تو هم ظرفاتو میریزی وسط اشپزخونه نمکدون و پارچ اب هم میذاری کنار دستت ماکارونی هم میریزی تو قابلمه کوچولو میگم چکار میکنی میگی دارم غذا درست میکنم برای بابا. آمانی ( ماکارونی) درست میکنم با آب و نمک خنده 

چند روز پیش سر افطار بهت گفتم عسلتو میدی مامانی یه ذره بخورم. نه گذاشتی نه برداشتی خیلی رک گفتی نه... آخه تموش (تموم) میشه... از بس کره و عسل و پنیر و دوست داری کلا عاشق صبحانه هستی.

به وسایلتو اتاقت حس مالکیت پیدا کردی و دوسشون داری... هر کس میاد خونمون میبریش تو اتاقت میگی ببین اتاقم اوشله( خوشگله)... گاهی هم نمیذاری کسی بره تو اتاقت مثلا مامی رفت تو اتاقت نماز بخونه گریه کردی و گفتی نرو اونجا اتاق منه بابایی هم باهات صحبت کرد و گفت مگه تو تو اتاق ما نمیای بخوابی پس همه میتونن تو اتاق تو هم بیان ... خداروشکر دختر حرف گوش کنی هستی و قبول کردی.

راستی دختر قشنگم دندون هفدهمت هم به سلامتی داره درمیاد و خداروشکر باز هم خیلی اذیت نشدی. 

حالا بریم سراغ عکسا ... به ترتیب شروع میکنم از اوایل اردیبهشت

 

این ژست و خودت گرفتی گفتی مامان عس بگیر

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 ارديبهشت 1393 | 18:41 | نویسنده : maman zizi

دختر قشنگم چند روزه ميخوام بيام تا وبلاگتو آپ كنم ولي يا وقت نميكنم يا تنبلي ميكنم. بالاخره اومدممممم

اول برات بگم كه يه تغيير مهم بعد از تولدت رخ داده و اينه كه خداروشكر ديگه از دكتر و مطب نميترسي. بعد از عيد كه ميخواستم ببرمت بهداشت براي اندازه گيري قد و وزنت، قبلش برات توضيح دادم كه ميريم پيش خانوم دكتر كه تو رو ميذاره رو تاب تاب عباسي ( منظور همون ترازويى كه تو نميشستي روش تا وزنت رو بگيره) ميگه سارينا چند كيلوئه؟؟؟ تو هم خوشت اومد تا ازت ميپرسيدم سارينا كجا بريم؟؟؟ ميگفتي برم خانومه دكتر، بيشينم تاب تاب عباسي، ميگه چندهههه؟؟؟ و خداروشكر وقتي رفتيم قشنگ نشستي وبعد از يكسال تونستن قدو وزنت رو درست بگيرن. بدون گريههههههه. تشویق وزنت ١١.٥٠٠ بود و قدت ٨٩ كه گفت خوبه.

هفته بعدش هم رفتيم پيش دكتر خودت ولي دكتر گفت وزنت ٥٠٠ گرم كمه ولي قدت یک سانت هم بیشتر از حد طبیعیه و ماشالله خوبه. وزنت هم احتمال زياد ارثيه و به پيشنهاد من يك چكاپ كامل برات نوشت چون يه كم نگران بودم. تو آزمايشگاه هم من و بابايي رو حسابي غافلگير كردي چون ما خيلي نگران بوديم كه هم ادرارتو چطور بگيريم هم موقع خون گرفتن اذيت كني. ولي مثل يه خانوم متشخص نشستي رو پاي ماماني و آقاي دكتر اومد دستتو گرفت وخانوم پرستار ازت ٤ شيشه خون گرفت بدون اينكه گريه كني. يه كم بغض داشتي ولي تا زماني كه سرنگ و از دستت كشيد بيرون گريه نكردي. آفريننننننن دختر عزيزممممم. جالبه كه وقتي پنبه رو گذاشت رو دستت به من گفت سفت فشار بده كه كبود نشه، منم تا ٥ دقيقه دستتو محكم نگه داشتم. تو تا آخر شب فكر ميكردي دستت و من بايد بگيرم. تا دستت و ول ميكردم ميگفتي آي آي ماماني دست بگير درد ميكنه. و من بايد همون مدلي كه اول گرفته بودم ميگرفتم اگر يه مدل ديگه ميگرفتم ميگفتي اينجوري نهههه، اينجوري بيگير و با دستت نشون ميداديخندونک قربون اون ناز كردنتتتتتت خداروشكر آزمايشت خوب بود و دكتر گفت لاغريت جنبه ارثي داره و نگران نباشم. به دايي مسعود و دايي پارسا رفتي كه هر چي ميخورن چاق نميشن. خدا كنه بزرگ ميشي هم همينجوري بموني. چشمک

 حالا از بد قلقيهات بگم كه بعضي اوقات ديگه كم ميارم و سرت داد ميكشم. البته بعدش عذاب وجدان ميگيرم ولي ... آخه خيلي به من وابسته شدي، همش ميخواي من پيشت باشم حتي نميتونم غذا درست كنم. تا ميرم تو آشپزخونه شروع ميكني به گريه و ميگي بغلت كنم. وقتي چيزي رو ميخواي بايد بگيريش. اگر نديم اينقدر گريه ميكني تا من بيام بغلت كنم يا بهت بدم. البته مثل اينكه همه هم سن و سالات همينجوري هستن ولي واقعا يه اعصاب قوي ميخواد. تازه من صبورم و دير عصبانی میشم آرام عيبي نداره عزيزم همين كه تو زندگي ما هستي يه نعمت بزرگه. انشالله هميشه شاد و سلامت باشي ماماني. فقط خواستم برات بگم كه بدوني.چشمک

چهارشنبه هم یکدفعه راهی شمال شدیم. چون مامی و داداجون شمال بودن و دلشون برای تو خیلی تنگ شده بود گفتن که بریم و یه روز بمونیم و جمعه برگردیم. ما هم نیم ساعته چمدون بستیم و رفتیم شمال. توی راه همش میگفتی بریم تاب تاب عباسی چون صبحش حاضر شده بودیم که بریم پارک تو هم یادت نمیرفت. تا بالاخره خوابت برد و برای ناهار بیدار شدی. برای تو پیتزا خریدیم چون پیتزا خیلی دوست داری ما هم ساندویچ سفارش دادیم. ازت میپرسیدم سارینا ناهار چی میخوری؟؟؟گفتی پیتزا اوچولو ( کوچولو)میخورم... گفتم من چی بخورم ؟؟؟ گفتی تو سا نبیبیز بخور خنده خیلی بامزه بود چون تا حالا ساندویچ نگفته بودی البته ازت فیلم گرفتم که چه کار میکنی و چی میگی...

خلاصه رفتیم پیش مامی جون و دادا جون و با اونا شروع کردی به بازی و یه کم دست از سر ما برداشتی...خندونک پنجشنبه هم بودیم و جمعه صبح اومدیم تهران و رفتیم خونه باباجی. عصر هم نانا اومد و تا شب حسابی با هم بازی کردین. یه شاخه گل هم از حیاط خونه شمال برای نانا آوردی که تمام مدت تو ماشین دستت بود. مهربونمممم محبت

جدیدا هم دختر مامان هنرمند شده و به رشته عکاسی روی آورده. چون مدام گوشی من و برمیداری و از همه چی عکس میندازی. چشمک

 

اينم چند تا عكس از ساريناي جيگرررر در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 فروردين 1393 | 23:39 | نویسنده : maman zizi
 
 
عشقممممم، نفسمممم، سارينا جونممممم، تولدت مبااااااررررركككككك
 
 
 
دختر عزيزم هر سال با اومدن بهار من خودمو براي تولد بهار زندگيم آماده ميكنم و خيلي خوشحالم از اينكه سال نو رو با يادآوري بهترين روز عمرم كه اومدن تو به زندگي مون بود آغاز ميكنم. من و بابايي تو اين دو سال با وجود تمام نگرانيها و سختيها روزهاي خوشي رو با تو داشتيم و خدا رو هزاران بار شكر ميكنيم كه فرشته نازنيني رو به ما هديه داد تا به زندگيمون رونق بده و لحظه لحظه با تو بودن براي ما لذتيست ناگفتني. دوستت داريم مهربونمممممم. 
 
 



امسال براي عيد سابرينا جون و مامانش الس مهمون ما بودن. لحظه سال تحويل در كنار سفره هفت سين خونه ما كه خاله ليلا زحمت چيدنشو كشيده بود دور هم بوديم و با سبزي پلو ماهي ازشون پذيرايي كرديم. تو هم اسم سابرينا رو ياد گرفتي و ديگه صداش نمي كردي ميما ميگفتي سابينا. به مامانش هم ميگفتي اس. گاهي اوقات هم خيلي بامزه ميگفتي هلو اس. نیشخند

تولدت هم خيلي خوب و عالي برگذار شد. خداروشكر شب خوبي بود و به همه خوش گذشت. تو هم ماشالله خيلي دختر آروم و ساكتي بودي و بر خلاف چيزي كه فكر ميكردم اصلا با من كاري نداشتي و با آريا و نازنين تو اتاق خودت مشغول بازي بودي. و اين نشونه يك سال بزرگتر شدن و عاقل ترشدن دخمل خوشگل خودمه. كيك تولدت هم از اونجايي كه ببيي خيلي دوست داري يك ببيي خوشگل سفارش داديم و خوشحالم كه دوستش داشتي و خيلي تو ذهنت مونده و براي همه تعريف ميكني ببلد( تولد) ببيي شم ( شمع) فوت كردم. قربون اون حرف زدنت بشممممم.  

اينم چند تا عكس از شب تولدت 
 
 
 
   
 
 

 


 
البته تولدت رو شب قبلش یعنی دوم فروردین گرفتیم چون برنامه عیدمون فشرده بود و کرمانشاه هم میخواستیم بریم. سفر خوبی بود و خداروشکر خوش گذشت.   
 
بقيه عكساي عيد ومسافرت سارينا جون در ادامه مطلب 
 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 | 23:56 | نویسنده : maman zizi
دختر نازنين ماماني، ديگه چيزي تا تولدت نمونده عزيزم. ما هم در تدارك مهموني تولدت هستيم چون سابرينا جون و مادرش الس دارن ميان ايران براي تولد تو.  از طرفي عيد هم نزديكه و كارهاي خونه تكوني و خريد و ...،  ماماني رو خيلي خسته كرده. ولي انشالله تو عيد سعي ميكنيم همگي خوش بگذرونيم و خستگيمون در بره. 

دو روزه كه اسمتو بهتر تلفظ ميكني قبلا وقتي ازت ميپرسيديم اسمت چيه ميگفتي من يا نانانا ولي الان يادگرفتي ميگي دادينا. قربون دادينا گفتنت بشم من عزيزمممممم.
 
خيلي منتظر تولدتي و براي همه تعريف ميكني كه ميما( سابرينا)  بياد من ببلد (تولد) ناناي كنم شم (شمع) فوت كنم. بعدش هم فوت ميكني و ميخندي. 

گاهي اوقات وقتي ميخواي حرف بزني، ميگي من بيبين و تا نگاهت نكنيم حرفتو نميزني. 
چند روزه من و صدا ميزني مامان جون. و من ديگه ضعف ميكنم وقتي منو اينجوري صدا ميزني. نميدونم از كجا ياد گرفتي چون ما به مامانمون نميگيم مامان جون خخخخ. فكر كنم از تلويزيون ياد گرفتي. راستي علاقه زيادي به تماشاي كارتون داري و وقتي از خواب بيدار ميشي ميگي مامان بيليزون بيبينم. شينين زبو بياد ( شيرين زبون اسم يه كارتونيه كه شبكه پويا پخش ميكنه و تو دوستش داري) وقتي هم ميخواهيم بريم بيرون ميگي بيليزون آموش كن ( خاموش كن) 

عروسك من، هفته پيش دومين عروسي هم رفتيم. عروسي نرگس جون دختر خاله من. تو هم لباس عروسي كه خاله زهرا بهت داده بود و پوشيدي. خيلي خوشحال بودي و همش ميگفتي من عسوس(عروس) شدم. از وقتي هم كه عروس اومد تو سالن اشك ميريختي كه بايد بريم بالاي سن كنار عروس بشينيم. تا ميومديم پايين دوباره گريه ميكردي و ماماني مجبور شد تا زماني كه به قول خودت بادام ( داماد) نبود كنار عروس بشينيم. البته يه كمي هم ناناي كردي.
اين هم عكس پرنسس زيباي خودممممم 


مامان جون شیرینیش اوشزه (خوشمزه) ست

یک روز هم رفتیم خونه باباجی و داشتم برای شام کتلت درست میکردم که طبق معمول تو هم اومدی و میخواستی درست کنی. یه کوچولو مایع کتلت کذاشتم تو دستت و یه کتلت خیلی خیلی کوچولو با اون دستای قشنگت درست کردی و گذاشتم سرخ شد. البته خاله لیلا تمام مراحل کتلت پزون نیشخندشما رو فیلم گرفته ولی چند تا عکس دارم که برات میذارم.

به به چه اولتی ( کتلتی) درست کردم

ای باااابااااا....خاله لیلا یه قاشق چنگال کوچولوتر به من میدادی 

بخورم ببینم چطوره....
اوشزه ( خوشمزه) بود... اولت ( کتلت) باااااززززز

نمنون ( ممنون) مامان جون




تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 23:56 | نویسنده : maman zizi
ساريناي شیرین زبون ماماني. 

 
 
دختر گلم ديگه كامل حرف ميزني و با شيرين زبونيات دل همه رو ميبري. البته بعضي كلمات و كه تعداد كمي هست به زبون خودت ميگي. مثلا به ماكاروني ميگي باباديد كه اصلا ربطي به ماكاروني نداره و به کنترل میگی دولود.نیشخند
 
 
 
تو خونه همش راه ميري و ميگي ماماني اوجائييييي( كجايي) من ميگم اينجام تو هم ميگي من ايجايي ام. يعني منم اينجام. قربونت برممممم عسلمممم. 

  
یک خبر خوب هم دارم و اینه كه حميد خاله فاطمه به سلامتی داماد شد و ١٥ بهمن من و تو بابايي با قطار رفتيم يزد. چون هوا خيلي خراب شده بود و با ماشين سفر رفتن خيلي خطرناك بود. شب قبلش هم برف شديدي باريده بود و همه جا پر از برف بود. اين عكس و قبل از رفتنمون به راه آهن جلوي خونه ازت گرفتم.
 
 
 

توی قطار دختر خوبي بودي و ماماني و اذيت نكردي فدات شم. ولي آخرش خسته شده بودي و ميگفتي ماماني بي ييم يعني بريم ميگفتم صبر كن برسيم ميريم ميگفتي پاشو بي ييم. مجبور شدم نيم ساعت آخر و جلوي كوپه وايسیم یا راه بريم تا برسيم. خلاصه اولين سفرتو با قطار تجربه كردي جيگرمممم.
 
 
 
 
خاله زهرا اينا هم اومدن و تو ديگه با من كاري نداشتي چون همش با مبين و مخصوصا متين بازي ميكردي. حتي روز اول تو بغل متين خوابت برد. 
 
 

 
 
شب آخر هم كه اونجا بوديم تب كردي و همش گريه ميكردي و تو خواب حرف ميزدي. همه از خواب بيدار شدن و نگرانت شديم. برات شياف استامينوفن گذاشتم تا بهتر شدي. من فكر كردم سرما خوردي ولي فرداش ديديم دندون نيشت دراومده. الان 14 تا  دندون داري خوشگلممممم.
 
 
 
بقیه عکسها در ادامه مطلب 
 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 28 دی 1392 | 23:06 | نویسنده : maman zizi

 

 

خانوم خانوما خداروشكر دندون نيشت كه من خيلي نگران بودم كه اذيت بشي نسبتا راحت دراومد. مباركت باشه عسلم. فقط دو روز تب داشتي و صدات گرفته بود كه من فكر كردم دوباره سرما خوردي ولي وقتي ديدم دندون نيشت سر زده فهميديم كه براي اون بوده. بعدش هم تبت قطع شد و صدات هم خوب شد. الان دوازده تا مرواريد داري عزيزممممم.

 

 

 

شيرين زبونم از حرف زدنت بگم كه حسابي داري دل مارو ميبري. خيلي بامزه و قشنگ كلمات و ادا ميكني.  تو حرف زدنت آهنگ خاصي داري و بعضي موقعها با ناز حرف ميزني. هر روز مارو غافلگير ميكني و يه چيز جديد ميگي. مثلا امروز عكس سگ عمو رهي رو نشون دادي و گفتي اين سمه؟؟؟ آره؟؟؟؟ آخه هميشه اسمشو بهت ميگفتم ولي تو فقط ميگفتي هاپو. امروز بالاخره اسمشو گفتي.

  يه شب كه ميخواستي بخوابي تو شيشه آبميوه خوريت شير ريختم و رو پام خوابيدي و خوردي. از فرداش تا ميگي پا لالا بعدش ميگي سيسه دير يعني شيشه شير. حتما بايد دستت باشه يه كم ميخوري تا خوابت ببره.

  گاهي اوقات هوس ميكني از سر تا پام و ميبوسي يك دفعه ميوفتي به جونم وغرق بوسه ميكني بعد ميگي بسه. خخخخخخ

وقتي برات يه چيزي تعريف ميكنم با همون آهنگ خاص كه گفتم ميگي عهههههه اي بابااااا. خخخخ

ديشب دايي اينا اومده بودن خونمون داشتيم شام ميخورديم نازنين هم سر ميز بود و داشت شام ميخورد تو دستتو ميزدي به زمين ميگفتي نانا پايين بازي. (يعني از صندلي بياد پايين با هم بازي كنيم) ميگفتيم نانا شامشو بخوره وقتي تموم شد مياد پايين. تو هم كلك ميزدي بشقاب شو نشون ميدادي ميگفتي اپ شد ( تموم شد) نانا بيا بازي. همه مرده بودن از خنده از دست تو وروجک من. بعدش هم رفتیم خونه دادا و موقع خداحافظی این عکس و ازتون گرفتم.

 

 

 

  فلش كارتهايي كه باهاشون كلمات و بهت آموزش ميدم تو به من نشون ميدي  و ميگي اين چيه؟؟؟ بعد فوري اسمشو ميگي.  اونايي رو هم كه نميتوني بگي اوني رو كه تو خونه داريم نشون ميدي ميگي اين اينه. مثلا ساعت رو نميتوني بگي ساعت خودمونو نشون ميدي ميگي اين، بعد عكسشو نشون ميدي ميگي اينه.   

شعر هم با هم ميخونيم من اولاشو ميگم تو آخرشو ميگي مثلا من ميگم جوجه جوجه تو ميگي طلائي. من ميگم نوكت سرخ و تو با خنده ميگي آبي بعدش ميگي انايي( حنايي). ميخواي من و اذيت كني و بخندي. دختر شيطون بلااااااا. از شعرايي كه ميخوني فيلم گرفتم اگر بخوام اينجا بنويسم طولاني ميشه. 

 

ديگه يادم نمياد تا برات بنويسم ولي كلماتي كه ميگي تا جايي كه حضور ذهن دارم برات مينويسم عشقممممم. البته به غير از اونايي كه قبلا ميگفتي و برات نوشتم.  منام (سلام). اوبم ( خوبم). بيشين (بشين). بيشين من ( بشينم). پاشوم( من پاشم). كو. اينجا. ببون ( بخون). ببو ( بگو). بیزن(بزن). بشید( ببخشید). آشه( آخیش). آش. ایولی( این وری). پول. بیین( پنیر). دش( كفش) چم( چشم) دهن. دوش ( گوش). ددن( گردن). بوباب( جوراب). اوبابه ( قورباغه). اوبا( خرما). بوز(موز). بدا( بعدا). آي لاب يو (I love you) . كت و داگ هم ديگه درست تلفظ ميكني. البته انگليسي سيب رو هم ياد گرفتي ولي به جاي اپل ميگي الپ.



تاريخ : يکشنبه 8 دی 1392 | 18:38 | نویسنده : maman zizi

 

سفر يك ماهه سارينا خانوم به اروپا

 

 

 

 

سارينا جونم اومدم برات از مسافرتمون بنويسم كه كجاها رفتيم و چه چيزايي ديديم و چه كارهايي كرديم. 

عمو رهي خيلي دلش ميخواست تو رو ببينه براي همين برامون دعوتنامه فرستاد تا با دادا و مامي بريم هلند. بابا رسا نتونست بياد چون بهش مرخصي نميدادن ماهم بابايي رو تنها گذاشتيم و براي خودمون يك ماه رفتيم گردش. البته جاش خيلي پيشمون خالي بود.  اولين ملاقات با عمو رهي تو فرودگاه بود تو هم تازه از خواب بيدار شده بودي و از عمو رهي غريبي كردي و نرفتي بغلش. روزاي اول ازش خجالت ميكشيدي ولي بعدا بهتر شدي البته عمو رهي ميدو نست چطور باهات رفتار كنه كه هم باهاش دوست باشي هم ازش حساب ببري و وسايلشو به هم نريزي.

 

  

 

سابرينا رو هم خيلي دوست داشتي و هر جا ميرفتيم دستشو ميگرفتي و راه ميرفتي. بغلش ميرفتي و باهاش بازي ميكردي. اونم خيلي تو رو دوست داشت. بهش ميگفتي ميما چون گفتن اسمش برات سخت بود. و ياد گرفته بودي همش ميگفتي hello mima. 

 

 

 

بقیه ماجراهای سفر سارینا در ادامه مطلب 




ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 5 دی 1392 | 9:42 | نویسنده : maman zizi

 

خانوم طلا ٢١ ماهگيت مبااااارررررككككككك

 

دختر عزيزم امروز همزمان با ٢١ ماهه شدنت  يازدهمين دندونت هم جوونه زد. مباركت باشه خوشگلمممممم

 

 

 

تو اين مدت تو خيلي بيشتر حرف ميزني. ميتونم بگم بيشتر كلمه ها رو ميگي. جمله هاي كوتاه هم به كار ميبري. مامان بيا. برو. بشين، بده، بخور، پاشو رو ميگي. براي جوجوها غذا ميريزيم پشت پنجره داد ميزني ميگي جوجو بيا پلو. دايي رو هم ياد گرفتي و اسماشونم ميگي. البته به زبون خودت و خيلي بامزه.  دايي دزيد( سعيد) دايي باسا( پارسا) دايي مسعود و چند مدل تلفظ ميكني آخه برات سخته هنوز فدات شم. رابطه ها رو ميشناسي و اسم هر كسي كه ميگيم خونوادشو ميگي. مثلا ميگيم باباجي ميگي باباجي ماماني. ميگيم نانا ميگي نانا، علي، دايي، ليلا. ميگيم دادا ميگي دادا، مامي و ... ماشالله به دختر باهوش خودم. 

عاشق نقاشي هستي و روزي هزار بار بايد برات نقاشي بكشيم البته خودتم ميكشي. بيشتر خطهاي دايره اي شكل ميكشي. فكر كنم در آينده مثل خاله ليلا و عمو رهي نقاش بشي عزيزممممم.

  وقتي ماماني ميخواد نماز بخونه ميري برام سجادمو پهن ميكني و مياي دستمو ميگيري و ميگي مامان الله ابر. خودتم مياي بغلم واميستي و الله ابر ميكني قربونت برمممم. 

 


راستي ديروز گچ دستت و باز كرديم و بعد از يك ماه راحت شدي. خداروشكرررررر

 

وقتي سوار تاب ميشي ميخوني تاب تاب عباسي گوددددا ننازي. يعني خدا منو نندازي. خخخخ

 

خاله ليلا شروع كرده انگليسي هم يادت ميده با فلش كارتهايي كه خريده و آموزش حروف و كلمات انگليسيه. تا حالا ٣ تا كلمه رو به خوبي ياد گرفتي. بهت ميگم توپ چي ميشه ميگي بال. ميگم هاپو چي ميشه ميگي دال يعني داگ. ميگم پيشي چي ميشه ميگي كد يعني كت. ماشالله به دختر زرنگ و باهوشم.



صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد